با حکيمان همنشين باش تا خودت کامل ونفست شريف و ناداني ات دور گردد . [امام علي عليه السلام]

انتظار فرج

Powerd by: Parsiblog ® team.
+ http://www.atrenarges313.parsiblog.com(جمعه 23 فروردين 1387 ساعت 5:24 عصر )







اين متن را از وبلاگ سادات مي باشد اما خطاب به شهيد بايد عرض شود که بعد از شهادتت چه ها شد که نگو و نپرس الان زمينه گناه هم که فراهم نباشه خود ادما زمينه رو اماده مي کنن

داستان پسر دکتري که همانند يوسف عليه السلام در مقابل شهوت استقامت کرد و در آخر به شهادت رسيد.



______________________________________________________



اين نامه در ارديبهشت 66 در مجله ي زن روزچاپ شد .



( برگرفته از کتاب کرامات و حکايات عاشقان خدا(جلد 2 )- جبرائيل حاجي زاده - و از سخنراني دانشمند محترم حاج شيخ حسين انصاريان موضوع نوار : مبارزه با شهوت - پسر دکتر )



______________________________________________________



بنام خداوند بخشنده ي مهربان



خدمت خواهران و برادران عزيز و گراميم در مجله مفيد و پر بار زن روز ، سلام مرا از اين فاصله دور پذيرا باشيد ، آرزو مي کنم که در تمام مراحل زندگيتان موفق و مويد و سلامت باشيد . دليل اينکه امروز در اين هواي باراني اين برادر کوچک شما تصميم گرفت با شما درد دل کند  مشکل بزرگيست که بر سر راهش قرار گرفته است ، جريان را برايتان بازگو ميکنم .



من پسري 17 ساله هستم ، و در خانواده اي مرفه و ثروتمند زندگي مي کنم ، اما چه ثروتي که مي خواهم سر به تنش نباشه ، پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و صبح زود تا پاسي از شب در خارج از منزل سپري مي کنند ، تازه وقتي هم به خانه مي آيند از بس که خسته و کوفته هستند زود مي روند و مي خوابند . اصلا در طول روز يک بار هم از خود سؤال نمي کنند که پسرمان کجاست ، حال چه کار ميکنند و با چه کسي رفت و آمد مي کنند (بماند ) اما خوشبختان و به حول وقوه الهي من پسري نيستم که از اين موقعيتها سو استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم . البته اين مشکل اصلي نيست چون من ديگر به اين بي توجهي ها عادت کرده ام و اين که آنان به من کاري ندارند که کجا مي روم و چه مي پوشم و با کي برمي گردم توجهي نمي کنند. بلکه مشکل اصلي من از حدود يکسال پيش شروع شد. پدر و مادرم به دليل اينکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمنأ وضع ماديشان خوب است دختر خاله ام را که در خانواده اي متوسط زندگي مي کند به فرزندي که چه عرض کنم به سرپرستي قبول کردند . البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام هم سن خود من است بعد از آن تاريخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در آن در طول روز کسي جز من در آن زندگي نمي کرد تبديل به زندگي پسري شد که سعي در دور کردن هواي نفس دارد با دختري که به مراتب از شيطان هم پست تر و گنه کار تر و حرفه اي تر است . تمام کارهاي دختر خاله ام را در يک جمله خلاصه مي کنم درخواست از من براي انجام بزرگترين گناه کبيره . مي دانم حتما منظورم را فهميده ايد و لازم به توضيحات اضافي نيست . همان طور که گفتم پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بيرون از منزل بسر مي برند ، يعني 6 صبح تا 11 شب من هم از 7 صبح تا 1 بعد از ظهر مشغول تحصيل هستم يعني حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستم و همانطور که گفتم دختر خاله ام يک لحظه مرا تنها نمي گذارد ، دايمأ در من فکر گناه مي اندازد ، بارها در طول روز ، از من درخواست گناه ميکند ، البته من پسري نيستم که تسليم خواهش و هوسهاي او شوم ، هميشه سعي مي کنم که خودم را از او دور کنم ولي او مانند شيطان است که سد راه هر انساني ظاهر شود تا او را در دورن قعر جهنم پرتاب مي کند ، براي همين است که من از او احتزار مي کنم ولي او دست از سر من بر نمي دارد ، تو را به خدا کمکم کنيد. چطور جواب حرفهاي چرب و نرم او را بدهم ؟ من بعضي وقتها فکر مي کنم که او شيطانيست که از آسمان به زمين آمده تا تمام عبادات چندين ساله مرا دود و نابود کند . و سپس دوباره به آسمان برگردد .



خواهران عزيز کمکم کنيد . من چطور مي توانم او را از سر راه بردارم . هر چه به او مي گويم دست از سرم بردار ، گوشش بدهکار نيست ف هر چه به او مي گويم شخصيت زن اين نيست که تو داري انجام مي دهي گوش نمي کند، مي ترسم عاقبت ، کاري دست من بدهد ، دوست ندارم که تسليم او شوم ، باور کنيد بعضي وقتها من را تهديد هم مي کند , البته فکر مي کنم که همه اين بدبختيها از ناحيه اوست ، روزي هزار بار از خدا درخواست مي کنم که مرا حفظ کند ، دوست داشتم در خانواده اي عظيم النفس زندگي مي کردم ، دوست داشتم زشت ترين آدم روي زمين بودم از نظر قيافه ، ولي گير اين دختر خاله شيطان صفت نمي افتادم که نمي گذارد من قبل از ازدواجم پاک بمانم ، تا حالا من تسليم او نشدم ولي مي ترسم بالاخره مرا وادار به تسليم کند ، مگذاريد اين برادرتان پاکي خود را از دست بدهد ، بگوييد به او چه بگويم ؟ چطور او را ارشاد کنم تا دست از هواي نفس خود بردارد و من را اين همه آزار ندهد و من فکر نمي کنم که ميان گذاشتن اين مسئله با پدر و مادرم فايده اي داشته باشد چون هيچ عکس العملي نشان نمي دهند چون رفتار آنها در بيرون از خانه دست کمي از رفتار دختر خاله ام ندارد .اميدوارم که هر چه زودتر مرا کمک کنيد .



خواهران گرامي جواب نامه ام را به اين آدرس به صورت کتبي بدهيد که قبلا تشکر و سپاس گذاري مي کنم .



اين نامه اولش با خط خودش که کليشه کردند و چاپ کردند.



اما نامه دوم ، اين نامه دوم شنيدنيه !!:



بَه بَه بَه ، اين نامه دومش را بعد از شهادتش چاپ کرده اند توي جبهه شهيد شده است ، اين نامه مال بعد از شهادتشه .



جوانها نگيد نميشه ، برادران نگيد که سر راهم نشست ، اين حجّت خداست ، نامه دوم :



بسم رب الشهداء و الصديقين



سلامي به گرماي آفتاب خوزستان ، و به لطافت نسيم بهاري . از اين راه دور ، براي شما نامه مي فرستم ، مدتهاست که منتظر نامه شما هستم ولي تا حالا که عازم دانشگاه اصلي هستم جوابي از شما دريافت نکردم ، البته مطمئن هستم که شما نامه ام را جواب خواهيد داد ولي وقتي که شما جواب دهيد من اميدوارم که در اين دنياي فاني نباشم .( ببينيد که مزدي که خدا به يوسف عليه السلام داد به اين بچه هم داده ، البته خدا به يوسف عليه السلام مزدش را شهادت نداد چون کار ايشان خيلي سخت از يوسف بود . يوسف عليه السلام در خانواده نبوت بزرگ شد ، اين توي يک خانواده بي دين و نفس ، خوشا آنانکه در اين صحنه خاک ، چو خورشيدي درخشيدند و رفتند ، خوشا آنانکه بذر آدميّت ، در اين ويرانه پاشيدند و رفتند.)



حدود يک هفته بعد از اين که براي شما نامه نوشتم و خواهر خوانده ام مرا به تحريک به گناه کبيره مي کند . شبي در خواب ديدم که مردي در خيابان با کت و شلواري سبز مرا ديد ، به من گفت امين برو به دانشگاه اصلي ، وقتت را تلف نکن.



من از اينکه خدا دست مرا گرفته و راهي به روي من گشوده خوشحال شدم ، حال عازم جبهه نور عليه تاريکي هستم ، البته اين نامه را به کادر دبيرستان مي دهم ، اگر خوشبختانه من شهيد شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد اين را برايتان پُست کنم تا از خبر شهادت من آگاه شويد ، البته من نميدانم که کثرت نامه هاي رسيده به شما موضوع نامه من را در خاطر شما پاک کرده است . همانطور که در نامه قبلي نوشته بودم ، پدر و مادر من آدمهاي درستي نيستند و رفتار و گفتار و کردارشان غربي است و خواهر خوانده ام که اين موضوع را بعد از اين که به منزل ما آمد ديد فکر کرد که من هم زود تسليم مي شوم ولي او کور خوانده است .



من مدتها با شيطان مبارزه کردم و خودم را از آلودگي حفظ کردم . ولي فکر مي کنيد من تا کي مي توانستم در مقابل اين شيطان دختر نما مقاومت کنم ؟ با توجه به خوابي که ديده بودم تصميم گرفتم که خودم را به صف عاشقان خدا پيوند بزنم و از اين دام شيطاني که جلوي پايم قرارداده است خلاصي پيدا کنم ، من مي روم اما بگذار اين دخترفاسد بماند ، من فقط خوشحالم که عازم هستم ، هيچ گناه کبيره اي ندارم براي گناهان ريز و درشت ديگرم از خداوند از خداوند طلب مغفرت مي کنم . من مي روم ولي بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعاي تمدن مي کنند بمانند و به افکار غرب زده خود ادامه دهند اما اميدوارم که هر دو از خواب غفلت بيدار شوند ، من تا حالا به جبهه نرفتم و نمي دانم که حال و هواي آنجا چگونه است ولي اميدوارم که خداوند ما بندگان سرا پا تقصير را هم مورد لطفش قرار دهد و از شربت غرور انگيز و مست کننده شهادت هم به ما بنوشاند ، اين تنها آرزوي من است .



پدر و مادرم ! هيچ وقت براي من پدر و مادرهاي درستي نبوديد ؛ هميشه بيرون از خانه بوديد ، از صبح زود تا نيمه هاي شب ، در حال کار ، يا بيمارستانها يا در مجلس خصوصي يا در مجلسهاي فساد انگيز که من از رفتن به آنها هميشه تنفر داشتم ، هيچ وقت من ( محبت ) واقعي پدر و مادر را حس نکردم ، بعد از اين که دختر را پيش من آوردند که زندگي آرام و بدون دغدغه من را تبديل به طوفان مبارزه با گناه کردند با اين همه همانطور که گفتم من خوشحالم که به گناهي که خواهر خوانده ام من را به آن تشويق مي کردند آلوده نشدم . ضمنا از طرف من خواهشي که است اين است که به روانشناس مجله بگوئيد ه در نوشته هايتان اين موضوع را به پدر و مادرها تذکر دهند که پدر و مادران فقط اين نيست که بچه درست کنيد و بعد هم او را به اميد خدا رها کنيد ، بلکه به آنها بگوئيد پدر و مادري با محبت و متوجه به فرزند باشند ، اميدوارم که من آخرين پسري باشم که از اين اتفاقات برايش مي افتد. البته من نمي دانم که اين موضوع را روانشناس بايد بگويد يا ديگري ؟



به هر صورت اين پيام مرا به هر کس که مناسب مي دانيد برسانيد، قلبم با شنيدن کلمه شهادت تندتر مي زند و عطش پايان ناپذيري در رسيدن به اين کمال شعله مي زند ، همانطور که گفتم اگر خداوند مرا پذيرفت و شهيد شدم ، اين نامه را از طرف رئيس دبيرستان برايتان مي فرستم و اگر خداوند مرا لايق اين مقام عظيم و شايسته نديد برگشتم، من اگر نامه اي از شما دريافت کرده بودم حتما جوابش را مي دهم امّا اميدوارم که برنگردم ، چون آن وقت همان آش و همان کاسه است.



بيشتر از اين وقت شما را نمي گيرم براي من حتما دعا کنيد . در پايان آرزو مي کنم که همه انسانها مخصوصا پدر و ماد و خواهر خوانده ام از خواب غفلت بيدار شوند و رو به سوي اسلام بياورند. عرض ديگري نيست .



والسلام علي الصالحين برادرتان امين.



اين مبارزه با نفسه و اين نتيجه اش .



آنهايي که ميگن نميشه و وقتي آدم گرفتار شهوت ميشه ، محکوم ميشه .ببينيد مسئله مبارزه با نفس و مزدي که پروردگار عالم عنايت مي کند و حفظ نفس و اين درس را به ثمر نشاندند چقدر قيمت داره ، چه خبره ! بعضي ها چه توفيق عجيبي دارند ، که همه دارند و قدر نمي دونند ، چه توفيق عجيبي دارند !!



داستان اولي خيلي سوزنده و کشنده است ولي پايان عجيبي دارد . خيلي عجيبه ! خدا چه بندگاني داره ! آدم اينا رو مي بينه براي خودش غصه دار مي شه ، حسرت مي خوره پس ما کي شروع مي کنيم به حرکت کردن ؟ ما چرا مونديم؟؟



انشاالله که يه روزي بيايم بهشت زهرا خاک قبرت را ببوسيم.



» شهرام حويزه
»» نظرات ديگران ( نظر)


ليست کل يادداشت هاي وبلاگ
[3/2/1387- 2:34 ص] فرمايشات امام خميني (ره) در باره امام زمان (عج)
[25/1/1387- 4:44 ع] شهداي واقعه بمب گذاري حسينيه سيد الشهداء (ع)
[23/1/1387- 5:24 ع] http://www.atrenarges313.parsiblog.com
[29/12/1386- 12:14 ص] ولادت پيامبر اکرم و امام صادق
[20/12/1386- 3:11 ع] انتظار فرج
 RSS 
 Atom 

بازديدهاي امروز: 3  بازديد
بازديدهاي ديروز: 4  بازديد
مجموع بازديدها: 1217  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ وضعيت من در ياهو ]

[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

» پيوندهاي روزانه«
» لينک دوستان من«
» لوگوي دوستان من«

» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: